بگذار اعتراف کنم که من بارها خانه مان را تصور کرده ام ؛ تو با شاخه گلی از راه میرسی و من بهترین لباس هایم را میپوشم و با عجله در را برایت باز میکنم، با بوسه ای به استقبالت می آیم و کمی بعد تو کنارم نشسته ای و آب میوه ای را که خودم برایت درست کرده ام مینوشی و حرف میزنی از کار و همه ی اتفاق هایی که در طول روز تجربه کرده ای و گل سرخی که روی میز هر لحظه عشق صمیمانه تو را یادآور است...
گمان نمیکنم بهشت تعریفی غیر از این داشته باشد...

ما را در سایت عاشقانه هامون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 202