من هنوز هم پای حرفم هستم، بله! هنوز هم حاضرم در اتاق کوچکی زندگی کنم به شرط نفس های تو...هنوز هم اعتراضی ندارم اگر بگویی قرار است تا آخر عمر در فضایی به اندازه ی یک اتاق کوچک زندگی کنیم...حسین من هنوز هم همان دختری هستم که هیچ چیز برایش جز تو و خود تو مهم نیست...اما امشب اتفاق عجیبی افتاد؛ من اعتراض کردم، غر زدم و با اینکه میدانستم هنوز هم تو از همه چیز برایم مهم تری لج کردم و بهانه گرفتم...من را بفهم! تنها تو من را بفهم. این اعتراض ها فقط از زبان من بود نه از دل من...دل من تو را میخواست، دل من تنگ شده بود،دل من میخواست فقط دست در دست تو راه بروم کوچه پس کوچه های شهر را، دل من فقط میخواست تو باشی اما زبانم دنبال بهانه بود که شاید با اعتراض دلم آرام شود...آخر کجا دیده ای اعتراض به کسی که عاشقش هستی،کسی که جانت به نفس هایش بند است دلت را آرام کند!! دست آخر من ماندم و غصه ی اینکه چرا امشب لحظه های خوب با تو بودن را با اعتراض گذراندم....
شکر خدا که میتوانی من را بفهمی...شکر خدا که میدانی حرف دلم چیست و حرف روی زبانم چیست...خدا را شکر که من را میفمی.
بهشت در دنیا برایم جایست که تو در آن نفس بکشی...بهشت برایم جاییست به اندازه ی آغوش تو...
از تمام دنیا خانه ای میخواهم به اندازه ی آغوش مهربانت،همین و همین...
عاشقانه هامون...
ما را در سایت عاشقانه هامون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 215 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:27